تنها موجودی که میتونه ادعا کنه منو از خودم بهتر میشناسه، اَپیه که پریودم رو تِرَک میکنه. دهنسرویس نوستراداموسه انگار؛ نوتیفیکیشن میده: «امروز هوس هلههوله میکنی.» آره عزیزم، دستم رو از پاکت چیپس درآوردم، زدم روی نوتیفت.
بعد صد سال، دو دقیقه مودت بالاست، پیام میاد: «هورمونهای شادی امروز ترشح میشن.»
خنده رو لبم خشک شد خب… اینجور بندهی هورمون؟!
For more than two months, I have been working on a truly horrific story about one of the gravest war crimes committed by the United States since Vietnam: The bombing of the Shajareh Tayyebeh school in Minab, Iran. It was one of the first targets struck in the opening hours of the war on February 28, 2026.
At least 156 people were killed in the U.S. cruise missile strikes—120 of them were children and 26 were teachers. We spoke to survivors, first responders, parents, doctors, teachers, psychologists, and other witnesses. Some of them had never before shared their experiences of that day.
It would be impossible to do justice to what happened in Minab that day with words alone. In more than 25 years in journalism and reporting on war, I do not believe I have reported on a more heinous single crime.
Massacre at Minab: The School That Became a Grave
https://t.co/6zcGDYIzCC
Please share this story with as many people as you can.
@Fahimehkhezr لطفا تفاوت ديدگاه و ساختار چپ جهاني و چپ ايراني رو قبل و بعد از فاجعه 57 بررسي كنيد. تاثير جهات گيري گروه هاي چپ ايراني در اين جريانات رو واضح بيان كنيد. بعد هم تلاش براي توضيح "اشتباهات" و بازسازي ديدگاه گروه هاي چپ ايراني رو عنوان كنيد (اگر هست!)
آدمها در این مملکت رنجهایی رو بهواسطهی حاکمیت پشت سر گذاشتن که خیلی وقتها روت نمیشه بگی «من هم رنج کشیدم»، بس که تجربههای هولناکتری هست که هنوز شنیده نشده. رنج، رنجه و نمیشه وزنکشیاش کرد، میدونم! اما سفاهت، بیوجودی و آینهبندون کردنِ ظلم و رنجی که متعاقب اون میآد، دیوونهم میکنه.
فقط سی روز انفرادی بودم. تازه انفرادی بودن من از جنس همراهی با شکنجه یا قطع تلفن و بیخبری نبود. ضمن اینکه میدونستم توی سلولهای سمت چپ و راستم دو تا دوست عزیزم هستن؛ آدمهایی که از من بزرگتر و باتجربهتر بودن و همون صدای تقتق روی دیوار، قد یه دنیا دلم رو گرم میکرد.
اما همون سی روز کاری با من کرد که سالها بعد، وقتی توی بیمارستان و بلوک زایمان درد میکشیدم و منتظر به دنیا اومدن بچهام بودم، توی فاصلهی بین دو حملهی درد، وقتی یه خواب کوتاه سراغت میآد، خواب دیدم توی بلوک زایمان تنهام و دارم به پرستاری که پای تلفنه التماس میکنم بچهام رو بیارن. همون لحظه زندانبان بند انفرادی ــ بهش میگفتن «مامانی» ــ با چرخ غذا از راه میرسه، در سلول رو باز میکنه و میگه: «بچهت روی این چرخه، اما تا بازجوت اجازه نده نمیدمش توی بغلت.»
وقتی بیدار شدم، تمام تنم خیس عرق بود. این کابوس توی ماههای اول بعد از زایمان رهام نمیکرد و میترسیدم که بخوان حکمم رو اجرا کنن.
همون سی روزی که هیچی نیست در برابر تجربهی همکارام، کاری با من کرده که سالهاست نمیتونم سوار تاکسی بشم وقتی قبل از من مسافری روی صندلی عقب نشسته. چون همون لحظه فکر میکنم اگه بشینم وسط و مسافر بعدی، خیلی اتفاقی، بازجو یا یکی از اون زنهای زندانبان باشه، دیوونه میشم.
نمیتونم سوار مترو بشم، چون دری که بسته بشه و هیچ دستگیرهای نداشته باشه، بهم احساس گیر افتادن و خفگی میده.
برای همهی اینها از عملههای ظلم متنفرم، از موجوداتی که در تمام ساحتهای زندگی، بیوجود و دونِ انسانند.
امروز فهميدم كسي كه باهاش سه ماه ديت كردم و داشت ديوونم ميكرد انقدر كه پوشي و بي حد و مرز بود، به يك دختري تعرض كرده و كاميونيتي ايراني شهر تهديدش كردن اگه ببيننش اينجا يه بلايي سرش ميارن! واقعا عالى
عسل ۱ سالش بود و من ۶ سالم
از لالایی هایی که مامانم براش میخوند خیلی بدم میومد. غمگین بود، بی معنی بود.
مامانم مدت طولانی روی پاش تکونش میداد اما عسل نمیخوابید. معلوم بود از لالاییه خوشش نمیاد.
واسه همین خودم دست به کار شدم.
عاشق فقط یه آهنگ بودم و همون و کردم لالایی. خوندم براش....
«پشت دیوار شب یه راهی داره که میره یه راست در خونه ی ستاره...چهار قدم از ور دل ما که رد شی می بینی ماه شب چاهرده داره
خورشید خانوم ابروش و برمیداره»
@ebihamedi
تا آخر لالایی من عسل همیشه خوابش میبرد...
و این شد آهنگ رمز بین من و عسل.
روزای اول که از ایران در اومده بودم، یه روزبهم تکس زد گفت دلتنگتم، برام لالایی میخونی؟
منم صدامو در حین خوندن همون آهنگ ضبط کردم و براش فرستادم.
عسل خواهر... الان دارم لالایی مورد علاقه اتو برات میخونم... میشنوی؟!
آروم بخواب عشق خواهر🤍🌻
#عسل_منصوری
#جاویدنام
#Asal_Mansouri
#سارینا_اسماعیل_زاده ۱۶ ساله، کشتهشده به دست جمهوری اسلامی با ضربات متعدد باتوم در ۳۰ شهریور ۱۴۰۱؛
واژگانت لرزه بر اندام ضحاک و پیروانش انداخت؛
نام باشکوهت در تاریخ ایران جاودان باد.