دیشب باز خوابت رو دیدم. یه لباس شیریکرم پوشیده بودی. کلی حرف زدیم، اما وقتی بیدار شدم همهچیز از یادم رفته بود.
فقط یادمه گفتی حالت خوبه
. پرسیدم: موقع مرگ درد داشتی؟
گفتی: نه... فقط یه لحظه بود.
خیلی دلم تنگ شده برات😞
تو یه جمعی بودیم، یکی پرسید اگه میتونستی یه نفر از گذشته رو دوباره ببینی و باهاش بری کافه، کی بود؟
فکر کردم چقدرررر دوست داشتم یه بار دیگه با تو برم کافه، نرگس. ازت میپرسیدم حالت چطوره؟ موقع رفتن خیلی درد کشیدی؟
میگفتم چقدر دلتنگتم و چه حیف که نیستی!
روز اول کار بعد از ۶ هفته مرخصی استعلاجی. واقعا توان ندارم و خداروشکر که قرار نیست کل ۸ ساعت رو بشینم و زودتر تمام میشه طبق قانون شرکت که بدن دوباره اداپته بشه.
بعضی وقتها با خودم فکر میکنم واقعاً برای چی باید این همه استرس و غم و غصه رو تحمل کنیم، وقتی میبینم تو به همین راحتی، در یک چشم به هم زدن، رفتی. گاهی حس میکنم زندگی واقعاً همینقدر پوچه؛ همه چیز ممکنه توی یک لحظه تموم بشه.