شاید چیزهای محوی یادم باشه ولی یه سری تصویرا توی ذهنمه من اون دختر زشته بودم و دختر خالم و داداشم بچه های قشن��
اینکه ترجیح همه اون دوتا بودن رو یادم میاد اینکه هرجا نشسته بودیم از سفیدی و نازی دختر خالم میگفتن و منم کنارش نشسته بودم
اون موقع برام مهم نبود اما الان براش ناراحتم
از روزی که به دنیا اومدم تا وقتی به بیست سالگی برسم همهی فامیل همیشه میگفتن دختردایی خیلی قشنگه، دختردایی بوره، دختردایی چشماش رنگیه… خوب حالا شکیبا هم درسش خوبه دیگه قیافه�� همینه که هست
(دختردایی مثل خواهرم بود و همسن بودیم)
@presidentAli13 کتاب های فلسفه میخوندم و از هر پارگرافی که میخوندم و میفهمیدم داره چی میگه عشق دنیا رو میکردم هنوز جزو لذت بخش ترین لحظات زندگیم به حساب میاد:(((
یکی از دوستای خانوادگی عقد کرده ��سره بعد عقد رفتارهای بدی نشون دااد از خودش و خانواده فهمیدن دست به زن داره اما اون دختر میگه دوسش دارم و خانوادشو ول کرد و با اون پسر رفت
پشمام ریخته واقعا:)))