نه
من و گذاشت با یه عالمه« سوال »
تو این مدت هر چند کوتاه ناخوآگاه منتظرم کلید بندازه و بیاد داخل اما خبری نیست.
آدم وقتی یکی رو از ته دلش میخواد، نبودنش فقط دلتنگی نیست یه چیزی از وجودت که با خودش برده
و بدتر ازرفتنش اینه که هنوز منتطرم برگرده و حقیقت اینه که قرار نیست برگرده
وقتی هنوز جواب این سؤالها رو برای خودم پیدا نکردم، چطور باید برای بقیه توضیح بدم که مقصر کیه؟
فعلاً فقط سکوت میکنم... نه از روی رضایت، نه چون حرفی ندارم؛ فقط چون هنوز دارم رفتنش رو هضم میکنم.۳
خب معلومه چیزی ندارم بگم؛ چون هنوز خودم توی فازِ «چرا ول شدم؟» گیر کردم. هنوز دارم با خودم کلنجار میرم که چرا باید میرفت؟ چرا موندن رو انتخاب نکرد؟ من کجای زندگیش بودم؟ چی کم گذاشتم؟ کجای راه رو اشتباه رفتم؟۲
این روزا بیشتر از همیشه دلم میخواد تنها باشم.خسته ام
از تنهایی نه، از آدمایی خستهام که وقتی به سختی میافتی، تازه چهرهی واقعیشون رو میبینی. از بیوجدانایی که تو رو می سوزونن تا خودشون نسوزن.
همسرم دیروز بعد از یه بحث از خونه من و ول کرد و رفت.
فقط چون ازش خواستم بیشتر بهم توجه کنه.
پانزده ساله کنار هم زندگی کردیم؛ با همهی بالا و پایینهاش، با همهی سختیهاش، من پا به پاش موندم، صبر کردم، ساختم و تحمل کردم.۱