مرا دردیست اندر دل که گر گویم زبان سوزد
وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد
منجم کوکب بخت مرا از برج بیرون کن
که من از طالعم ترسم ز آهم آسمان سوزد...
زخم ها را بگذار برای من ! که میدانم هدیه به رودی ست که گنا��ش را نمیدانست ، که در بیشماری پوچی را لمس میکرد ،که شیرینی تلخ کامی را بار ها چشیده بود ، که حساب بی کتاب کرده بود ، که به جریان باتلاق اعتماد میکرد
زخم ها را بگذار برای من ! که میدانم هدیه به رودی ست که گناهش را نمیدانست ، که در بیشماری پوچی را لمس میکرد ،که شیرینی تلخ کامی را بار ها چشیده بود ، که حساب بی کتاب کرده بود ، که به جریان باتلاق اعتماد میکرد
به حرمت نان و نمکی که با هم خوردیم
نان را تو ببر
که راهت بلند است و طاقتت کوتاه ...
نمک را بگذار برای من ، میخواهم این زخم تا همیشه تازه بماند ! 🌒
شمس لنگرودی