خلاصهی حس امروزم اینکه یه آن دیدم:
از دعوا کردن سر دادن دُنگ کافه توی اولین دیت با این پسره
وسط دعوا کردن سر لاین نوری توکار یا روکارِ خونهی دونفرمونم.
انگار همین دیروز بودترین روزِ زندگیم.
با اینکه دست و دلم نمیرفت اما برای یه کار مهم باید میرفتم از خونه بیرون. به این فکر کردم کاش رد نشم از اونجا
توی ماشین مسیر یاب راننده بلند خیابونارو میگفت...سیدرضی..بهارستان شرقی...علیخانی!
یهو آقای راننده گفت: دخترم؟ بهتر نیست از یه سمت دیگه بریم
سریع گفتم ممنون میشم...