مگه میشه بنیادی ترین ویژگی های یه انسان در طول زمان اینقدر فرق کنه؟
روز به روز درونگرا تر و کم حرف تر میشم. نه نیازی میبینم که توضیح بدم یا حرف بزنم و نه توان و حوصلشو دارم. خیلی برام عجیبه. حضور تو هیچ جمعی رو نمیتونم تح��ل کنم و تنهاییمو ترجیح میدم به همه چی.
اگه کسی به مدیتیشن یا Sound healing و فرکانس تراپی علاقه داشته باشه،
صداهای binarual و Solfeggio و مخصوصا Tibbetan bowls و Singing bowls و crystal،
اپلیکیشن Insight timer رو معرفی کنم ،
برید به این قسمتش:
Library =》Music =》Sound healing
متوجه شدم من آدمیم که دچار خشم فروخورده میشم.
اگه از یه مساله ای خیلی اذیت یا ناراحت یا عصبانی بشم، تو ظاهر هیچ علائمی نشون نمیدم و میریزم تو خودم. و فقط به صورت عملی میتونم خودمو خالی کنم، هرچقدر دیر یا دور یا سخت و زمانبر و پر هزینه. مهم نیست.
امروز تو پروژه عسلویه، یکی از بچه ها رفته بود کار رو تحویل بگیره، دید برعکس کار کردن کل خط رو.
آخرش فهمیدیم چون مهندس ناظر شمالی بود، بر حسب عادت، دریا رو شمال در نظر گرفته بود :)))))
تقریبا میشه گفت همه کسایی که باهاشون در ارتباطم رو مخم هستند و با همه دعوام میگیره. تحمل و خودداریم هم به حداقل ممکن رسیده.
این دلیل بر اینکه همه ی رفتارای اطرافیانم اشتباه باشه نیست، بلکه دلیلش اینه که سلامت روان خودم شدیدا پایین او��ده.
خلاصه خودمم رو مخم هستم 😐
فقط با کسانی بحث کنید که میدانید آنقدر عقل و عزت نفس دارند که حرفهای بیمعنی نمیزنند و حقیقت را گرامی میدارند و آنقدر منصف هستند که اگر حق با طرف مقابلشان باشد، اشتباه بودنشان را قبول میکنند. پس نتیجه میگیریم که به ندرت در هر صد نفر، یک نفر ارزش آنرا دارد که با او بحث کنی!
وقتی اندوهگین هستیم به نظر می رسد این غم همیشگی باشد. به نظر می رسد پایان شب به صبح وصل نمی شود. به نظر می رسد کسی شبیه ما این غم را تجربه نمی کند. اما یکی از واقعیت های زندگی این است که هیچ چیز باقی نمی ماند. هیچ چیز ابدی نیست؛ نه لبخندهای از ته دل و نه غم های نفس گیر.