۱۰ سال فقط؟
۱۰ سال فقط می تونستم با مامانم بمونم، بقیه اش باید تو زندان زندگیم بمونم.
بخشی از غمنامه ی ایلیا پسر ده ساله ی افسانه مهدی نژاد بر سر مزار مادرش.
چندین بار ویدئو رو نگاه کردم و هربار با یکی از جمله هاش سوختم.
بمیرم برای غمت پسرکم
بمیرم برای اشکات
«به خاطر ده سال زندگی من به دنیا اومدم؟ کلاً انقدر؟ مگه من چقدر سن دارم؟ ۱۰ سال فقط؟ ۱۰ سال میتونستم با مامانم باشم؟»
نمیدونم چطور ممکنه اونی که مادر این بچه رو کشته، این حرفا رو بشنوه و بتونه شب راحت بخوابه. سنگینیِ این حرفا حتی سنگ رو هم آب میکنه.
پدر سپهر شکری ارتش یک نفره اس
اون زمان که پسرش فوت کرده بود اینترنت نبود تک تک از کشته شده ها فیلم گرفت.
امروز توی مراسم چهلم پسرش گفت پسر من داماد شده ایران، عروس ماست
از مرگ نگید از زندگی بگید
مرد نوشتیم ولی شما رو دیدیم
#سپهر_بابا_کجایی
چهل روز است که من در عجبم که چطور خاک ایران از شدت خون نلرزید. چطور اسمان به زمین نیامد. چطور عقربه های ساعت متوقف نشدند. چهل روز است که دیگر معنای زندگی را نمیفهمم. من چهل روز با تمام وجودم کل دنیا را نفرین کردم...
دیگر صحبت از «نیمکت» و «کلاس» نیست؛
با رسیدن به عدد ۲۰۰، حالا رسماً یک «مدرسه کامل» را قتلعام کردهاند.
تصور کنید: زنگ مدرسهای را میزنند، اما حیاط خالی است.
۲۰۰ دانشآموز، ۲۰۰ کیف، ۲۰۰ آینده که زیر خاک رفت.
این لیست، کارنامه مردودیِ حکومتی است که پاسخِ سوال را با گلوله داد.