پسر ۱۱ ساله کانادایی که با خانواده اش رفته بود یه کلبه جنگلی، نیمه شب از خواب پرید و دید یه خفاش رو صورتشه…باباش رو صدا زد…باباش سریع اومد خفاش رو کرد تو قابلمه و ولش کرد بیرون…بعدم چک کرد دید هیچ جای زخمی رو صورت پسرش نیست و خیالش راحت شد. چند هفته بعد، پسربچه دید/۱
وقتی مجبور میشدم با بچههای کوچیکتر خاله بازی کنم اصرار داشتم که از شب شروع بشه
یعنی باید همه چشامونو ببندیم و اروم و ساکت دراز بکشیم سرجامون انگار که شبه، تا وقتی صبح شد بیدار شیم و شروع کنیم
در ۶۰ درصد مواقع واقعا خوابشون میبرد و خلاص میشدم😅
من توی خالهبازیها همهش نقش یک خانم حامله رو بازی میکردم. بعدها مامانم تعریف میکرد یکبار از یکی از استاداشون پرسیده بوده علتش چیه؟ گفته این بچه چون تنهاست و خواهر و برادر نداره، رفتارش نوعی مقابله با تنهاییشه. اما من واقعا خواهر برادر نمیخواستم، فقط نقش حامله خیلی خوراکی میخورد