هر وقت مراسم اسکاره یا مثلا المپیک و جام جهانی و غیره تو دنیا برگزار میشه حسم بیشتر از همیشه اینجوریه که عباس معروفی میگفت:
تمام مردم جهان زندگی میکردند و ما، فقط داشتیم زنده میماندیم.
با هرکی حرف میزنی داره با تروماهای باباش میجنگه. واقعاً خشمگین و خستهام؛ از آسیبهایی که زدن، از اینکه راه فراری نیست و هنوزم ولکن نیستن. چقدر همهمون تنهاییم تو این جنگهای خانگی؛ هرکی یه گوشهای داره دستوپا میزنه و این بیپناهیِ مشترک فرسایندهست.
بله من این بار عمیقاً غمگینم،باشگاه نمیرم،درس نمیخونم،دوست هامو ایگنور میکنم،قرار ها رو کنسل میکنم، آدم هارو نا امید میکنم و به مامان بابا میگم خستم و میخام بخوابم!
ببخشید ولی من جدی خستهام از اینکه هیچکس دوست�� نداره. همیشه دلم میخواست یکی باشه که من و تو اولویت بذاره و واقعا اهمیت بده بهم. نمیدونم جدی کجا رو اشتباه رفتم. شایدم بعضی از آدما از موقع به دنیا اومدنشون دوست نداشتنیان و باید یه جایی قبولش کنم ولی خب هرروز اینطوریم که کاش