کنارم روی تخت از خستگی بیهوش افتاده و من دارم به این فکر میکنم که چقدر دوسش دارم، چقدر دوسم داره و چقدر داره برای زندگیمون تلاش میکنه
و چقدر بوی بدنش و دوست دارم
هروقت حس تنهایی کنم، عمداً خودم خودمو تنهاتر و بیپناهتر میکنم
که یادآوری باشه برام که توی هر شرایطی خودم تنها از پس همهچیز برمیام، باید بر بیام...
حتی توی این روزا...
مشکل ما فقط نون شب نیست.
دردِ اصلی، تحقیرِ یه تمدنه.
دردِ اینه که کشوری با اون همه تاریخ، فرهنگ و غرور،
امروز به جایی رسیده که هیچ شباهتی به شأنِ واقعیش نداره.
ما فقیرِ نون نیستیم؛
دچار فقرِ جایگاهیم.
ما از خودِ واقعیمون تبعید شدیم.
این درد، اقتصادی نیست؛
هویتیه.