تو به من خندیدی و نمیدانستی
من در آن تنگ بلور زیبا
ز چه رو میرقصم، ز چه رو میچرخم
من ماهی اقتضایم این بود
که بگویم آب،آب
که بنوشم آب،آب
تو به من خندیدی و نمیدانستی
من در آن تنگ بلور زیبا شدهام تنگ پرست
شده ام خیره به چشمان تو مست
کاش ماهی بودی.. یا که آدم بودم..
تو حق نداری منو از اشتباه کردن انقدر بترسونی.
یک
تو حق نداری برای انتخابای من برای زندگیم منو قضاوت کنی، منو توبیخ کنی، منو خجالت زده کنی؛ چون فقط پ فقط به من مربوطه.
دو
تو حق نداری به من حس ناکافی بودن بدی.
و سه.
وقتی خشم اجازه بیان نداشته باشد، روان آن را به شکل نشخوار فکری، حساسیت شدید یا آرزوی انتقام زندگی میکند. اما خشم در فرم سالمش «مرزگذار» است نه «ویرانکننده».
و در همان لحظه حضورِ تو برای من نخواستنی ترین چیز در دنیا شد.
نیا و نباش؛ چون از تو تا تو، زمین تا آسمان فاصله بود و چشم های من برای مدت طولانی آنقدر ضعیف بود که مرز این فاصله را نمیدید.
نیا و نباش بگذار من همینطور عاشقانه در اکنونم، آزادِ آزاد بخندم و برقصم و زندگی را جشن بگیرم
و من ۴ دقیقه پشت در منتظرت بودم،
در فاصلهی بین انتظار برای آمدنت تا آمدنت،
به تمام چیزهایی فکر کردم که با آمدنت میرفتند
آرامشم، آزادیم، اعتماد به نفسم، خنده های بی پروا و بلندم، بی خیالی هایم از تمام غصه های دنیا، نگاه شاعرانه ام به زندگی، فرصت “خودم” بودن در هر لحظه