یه قسمتی ازم میخواد صبر کنه تا بهار شه، اخوند بره، تولد بعدیشو جشن بگیره، تابستون شه افتاب بگیره، لباس نو بخره، انقد زندگی کنه تا دوباره تو رو ببینه، اما اون قسمت عمیق وجودم میخواد از این غم فقط بمیره، بمیره، بمیره.
هی ميخوام خودمو برگردونم به زندگى.هى ميخوام فكر اينكه اونا بيشتر از من لايق زندگى كردن بودن رو از سرم بيرون كنم.
ولى هرروز بيشتر از ديروز دلم نميخواد از خواب بيدار شم.
لعنت بهت پیر خرفت همه چیو ازمون گرفتی.