«حرف بزن، حرف بزن آنجلا، گور بابای معنا، تا وقتی حرف میزنی من تماماً نخواهم مُرد.
من آنقدر عاشق توام که انگار با تو در وداعی ابدی به سر میبرم.»
کلاریس لیسپکتور، دم حیات
هر روز صبح از خواب بیدار میشم ، ارایش میکنم ، میرم سرکار، با ادما معاشرت میکنم، باشگاه میرم، عکس میگیرم، کتاب میخونم، بازی میکنم، انگار نه انگار یه بخشی از وجودم بعد از رفتنش واسه ی همیشه مرده و من تا ابد یه جنازه ی متحرکم