جدی کارم رو خیلی دوست دارم
فک کنم شرکتم و روند پیشرفتم رو دوست ندارم که یکمی هیجان اولیم رو از دست دادم
البته شرکت خوبه مشکلم با اون مادرجندس که منو دیوونه میکنه هرروز /••
پگا برام معرکه ترین ماگ دنیا رو خریده و عاشقشم (البته عیدیم بوده که الان رسیده)
و حمید دو تا کادو داد بهم و یه تولد سوپرایزی
و عاشق کادومم
یه اسکیت خفن و خوب که امشب باهاش در حد فلج شدن خوردم زمین ((:
ولی واقعا تولد امسالم خیلی خوب بود
واقعا این مرد بهترینه برا من 🥹
تقریبا از ۳۱ اردیبهشت تولدم شروع شد
حمید و بچه ها سوپرایزم کردن و یه عالمه خوش گذشت و کادوهای ناز نازی گرفتم
فرداش رفتیم کنسرت او و دوستانش و خیلییییی خوب بود واقعا
و بلخره تونستم یه توت بگ دیگه بخرم که جای اون قبلی رو پر کنه برام ( کادوی تولد خودم به خودم بود)
من دیگه مطمئن شدم که قرار نیست هیچوقت روی آرامشی که هزار ساله میخوام و کونم پاره شده رو ببینم
امیدوارم به زودی برگردم خونه و بعدشم یه روزی که خیلیم دور نیست کشته شم