اونجایی که ایلیا، یادگار جاویدنام افسانه مهدینژاد با بغض میگه
” بخاطر ۱۰ سال زندگی من بدنیا اومدم؟”
سوختم برا این بچهی ۱۰ ساله و آتیش نفرتم ازتون شعلهور تر شد.
چهل روز بعد از کشتار بزرگ در آبدانان، مردم آبدانان دوباره بدون ترس و با صلابت به خیابون اومدن و شعار دادن، هرچی از شجاعت و شرافت مردم آبدانان بگیم کم گفتیم، درود به مردم شریف آبدانان..
اینجا دیگر آسمان زیبا نیست.
این روزها حتی قدمزدن هم بیهوده به نظر میرسد. شور زندگی که دیگر خاموش شده و هر تلاش کوچکم برای بازگشت به روزمره، چیزی جز تمسخر خودم نیست.
انباشتهام از خشم و غمی فرساینده نسبت به خیلی چیزها، و تنفری مبهم نسبت به یک مورد که در عمق جانم لانه کرده.
همکارهام، همونایی هستند که خوشحال بودن از فراخوان،
ناراحت و غمگین بودن از وصل شدن اینترنت و شنیدن خبرها
و امروز مراجعهکنندگان رو دست به سر میکردن تا زودتر به جشن برسند، عیدی بگیرند و از قرعه کشی جشن جا نمانند.
من الان به چه زبونی بگم که نمیتونم دیگه بین این آدمها زندگی کنم.
کشتار دی ۱۴۰۴ یک چیزی را ثابت کرد.
در تمام این سالها حق با دنیا بود.
شما با کلاشنیکف و تفنگ ساچمهای هزاران نفر از هممیهنانتان را کشتید و کور کردید.
اگر سلاح هستهای میداشتید با دنیا چه میکردید؟
میگن تو ایران مردم برگشتن به زندگی عادی!!
یک قدمی تو سطح شهر بزن
چندبار سوار مترو بشو
به لرزش و حرکات دستاشون نگاه کن
سردی وجودشون رو حس کن
سعی کن به چشمهاشون نگاه کنی
آخه آدم حسابی داخل چشمای کدوم یک از این مردم اثری از زندگی میبینی تو؟