از حجم غمی که این روزا دارم تحمل میکنم و باید مراقب باشم که بیش از حد به اطرافیانم منتقلش نکنم دیگه انرژی واسه چیزی برام باقی نمونده.
تبدیل شدم به آدمی که هر حرفی میشنوه و هر رفتاری میبینه یا میخنده یا همینجوری فقط نگاه میکنه.
درحالی که دیشب از صدای بمببارون نخوابیدم و صبح جواب امتحان درس مهمی رو بخاطر نت ضعیف به بدبختی آپلود کردم که آذر پارسال چون درسای این ترمم سبک بود برداشته بودمش که خوب بخونمش، نشستم تو راهروی دولتی تخمی که تازه فردا هم بخاطر گرمای هوا تعطیله و کارم انجام نمیشه.
ریدم تو این زندگی
هنوزم بعد از هزار بار خوندن، تک تک ترانهها شگفتزدهم میکنه
دنیامو دادم دست تو
دستاتو نسپردی به من
اعجاز میکردم اگه
ایمان میآوردی به من
هروقت ساکت میشدی
پُر بودی از راهی شدن
یک عمر با آرامشت
دلشوره میدادی به من
#روزبه_بمانی
از دیروز که تا چشم باز کردم دیدم تهرانو زدن تا الان یه لحظه گوشیم از دستم نیوفتاده. با چه استرسی زنگ زدم به عزیزای تهرانیم...
حتی نمیدونم چه حسی دارم.
کاش حداقل این امتحانای لعنتی کنسل بشن که بتونم برم پیش مامان و بابا و خواهرم.
با هر خبری که میخونم تنم میلرزه که نکنه انجارو زدن.