آنگاه که زندگی صدایی سیمین دارد و صدای ظلمت
آنگاه که بازتابی است در آیینه ای بی زنگار
بر می خیزم و در دردهای شب قدم میزنم
حزن من چون قدیسه ای است که پشت چرخ نخ ریسی نشسته است
خاطرات آن زندگی که آن را نزیسته ام
ظاهر می شوند چون درختانی که از برای افروختن از ریشه در آمده اند
دلم میخواد برم تو یه کشور آزاد تو یه شهر ساحلی که به غذاهای دریاییش معروفه زندگی کنم و هر روز اونقدر ماهی و سوشی و خرچنگ و اختاپوس بخورم تا اوردوز کنم پولک و آبشش دربیارم