گوشه تختش در حالی که بالشش رو بغل کرده بود و مچاله شده بود بی صدا اشک می ریخت
هیچی بهش نگفتم
حق داشت
اون گریه حق اون بود
اصلا کاش میتونست با صدای بلند گریه کنه!
یه روزاییمثل امروز دلم میخواد یکی کنارم باشه،اما سخت میشه.
چرا؟
چون وقتی میرین تو غار تنهایی و ماه ها با هیچ کس حرف نمیزنید کم کم از اونی هم که هستید تنها تر میشید و نتیجه میشه یکی مثل من!
میگفت از اون تو دل ومغزم دیگه هیچی نیست
غیر از یک خاطره که تو غیره منتظره ترین جاهامیادوخفتم میکنه!
میگفت هیچ کس از اون خاطره خبره نداره غیر از من و خودش!
بعدشم باافسوس گفت یعنی اونم یادشه؟
من که بهش گفتم آره شک نکن اما به شما میگم که نه اون هیچی یادش نیست!
امروز یکی ازش پرسید یعنی انقدر دوسش داشتی؟
یه کم مکثکرد و آروم گفت آره...
تواون آره کلی حرف بود اما چشماش حرفای بیشتری داشتن
چشماش میگفتن درسته سالهاست که ندارمش اما اون تمام قلبم و داشت جوری که هنوز گاهی دنبال قلبم میگردم!
بابام داره میگه سعی کن تو شرایط سخت خودت و کنترل کنی اینجوری قدرت بیشتر میشه!
واقعا این مرد انگار با ما داره زندگی نمیکنه و یا شاید اصلا من و نمیبینه🚶🏻♀️
عجیبه!
درصورتی که تو اون خیابون باید ماشین از روش رد میشد و شاید اگه کسی دیگه ای میدید گوشی و پس نمیداد!
خلاصه که خواستم جلوی شما بگم خدایا ممنونم بوس بهت♥️/۳
امروز وسط یه خیابون شلوغ وقتی که داشتم از ماشین پیاده میشدم گوشیم افتاد وسط خیابون ومن متوجه نشدم،بعد از این که فهمیدم گوشیم نیست شروع کردم به عر زدن که من ریدم تواین زندگی که از هر طرفش داره برام میباره!خلاصه انقدر آبی زنگ زدبه گوشیم که یه اقای برداشت وگفت من این گوشی رو/۱
وسط خیابون پیدا کردم بیاین فلان جا ازم بگیرین.حالا نکته قضیه کجاست؟این که وقتی اون اقارودیدیم فهمیدیمکه یه فرد به شدت نیازمنده و وقتی داشته با گاریش رد میشده وسط خیابون گوشی من و دیده و نکته بعدی اینجاست که گوشی وسط خیابون بوده و هیچماشینی ازروش رد نشده و سالم سالمه!/۲