یه جوک قدیمی هست: دوتا پیرزن در اقامتگاه کوهستان هستند. یکیشون میگه:« غذای اینجا واقعا افتضاحه» اون یکی میگه «آره، میدونم. بدترش اینکه همینم کم میدن»خب این اصولا همون چیزیه که من در مورد زندگی احساس میکنم. پر از تنهایی و بدبختی و رنج کشیدن و همه اینا هم خیلی زود تموم میشه.آلن
بابام عاشق پایونیر بود، رو ماشینش یه آمپ نصب کرده بود با یه چنجر مشتی، بعد جواد یساری میخوند لب لب تشنه من، دل دل خسته من، هنوز در انتظار قلب شکسته من…
رفتم یه هدفون Shure خریدم، انداختم تو گوشام، با جواد یساری عشق کردیم.
https://t.co/3fLx1daM06
الکسی تصادف کرده و پاش شکسته و بیمارستان بستری شده.
امروز دوباره میرم الکسی رو ببینم.
الکسی فکر میکنه من بخاطر خود�� میرم اما من بخاطر دیدن اون پرستار زیبا میرم.
چگونه حافظ جوکار میتواند بینهایت فریبکار باشد.
پ.ن. یکی از داستانهای وودی آلن که تو زندگی واقعی من، نصفه رخ داد.
ما یدونه ایربیاندبی گرفتیم، طرف سرویسمون کرد اینقدر مسیج داد. امروز دیگه حرفی نداشت عکس تخممرغ و کپسول قهوه فرستاده میگه اینارو هم گذاشتم فردا صبحونه بخورید. از امروز دیگه داره اسپم میکنه دیگه…😫
@Cchan_ssf ما یه شوهرخاله داشتیم و داریم هروقت میرفتیم این کنسرت آکروپولیس رو میذاشت. اون تیکه دو نوازی شهداد روحانی و اون خانومه که قرمز پوشیده بود هم نقطه عطف داستان بود درحال چایی خوردن اونو میدیدیم بیشتر کیف بده.