در من زنی چنگ میزند
زنی که حرکت انگشتانش روی سیمها، تداعی واهمهست.
در من سفالگری دستهایش را از دست داده
در من خوانندهای لال شده
نقاشی کور
در من هزاران هزار فاجعه رخ میدهد.
منیت من، یگانگی من، میان این مصبیتها از دست رفته.
پاشدم رفتم تو آشپزخونه زیر خورشت رو کم کنم دیدم چقدر بوی غذای خوبی میاد، گفتم وای خدایا شکرت. این شکرگزاری با صدای بلند و رسا هم از علائم پا به سن گذاشتنه.
اندازه کل خانوار تو هر ماه خرجش میشه. گرم به گرم غذایی که میخوره چک میشه، هر ماه رژیم غذاییش متناسب شرایطش تنظیم میشه، بعد توی کون گلابی راجع به اسبی که ده ثانیه از کنارت رد شده و هیچی از پیشینه و شرایطش نمیدونی بلند بلند نظر میدی؟ اسبو از قاطر نمیتونی تشخیص بدی اخه لاشه...
چهار ماهه این بچه دست منه، از دکتر و دارو و خوراک و رسیدگی و تشویقی هیچی براش کم نذاشتم، تو چهار ماه انقد جسمی و روحی تغییر کرده، بعد یه کسخلی که فرق کاه و از یونجه نمیفهمه تو خیابون میبینتش و شروع میکنه کس و شعر تفت دادن که حیوون چقد لاغره و غذا بهش نمیدن لابد... لال شو بابا 😒
نمیدونم من مغزم تاب داره و دلم میخواد از هر اتفاقی یه برداشتی بکنم یا واقعا یه حکمتی توی مسائل هست. حس میکنم هر دورهای از زندگیم به واسطهٔ یه سری از اتفاقا و تصمیما قراره یه مفهومی یا یه مهارت اخلاقیای رو یاد بگیرم؛ یعنی مثلا الان با تمام بگاییا حس میکنم درستترین ورژن خودمم.