امروز تو باشگاه گریه کردم.
دست و پاهام وسط تمرین خواب رفته بود. یه دختره رندوم اومد بهم گفت کم نیاریا. هرچی شد کم نیار فقط ادامه بده. سال دیگه این موقع نتیجه شو میبینی. احساساتی شدم گریه کردم بین اون همه آدم. تمام بدبختی های این سالهام اومد جلو چشمم.
ایرفرایر سوخت. تازه خریدمش یک ماه هم نشده.
وقتی دیدم سوخت بدون هیچ واکنشی اومدم نشستم غذامو خوردم و فقط توییت کردم.ده دقیقه بعدش یهو ترسیدم. از این همه بی تفاوتی م ترسیدم.
شدم یه خط صاف و راکد.
نه چیزی خوشحالم میکنه نه چیزی ناراحت
پستچی محل دیروز چندبار زنگ زد برنداشتم حالا قهر کرده :( میگه فردا بین ساعت ۸ تا ۸ونیم بیا اداره بسته تو بگیر. یزید آخه هشت صبح؟ این چه تنبیهی بود برام در نظر گرفتی؟