هفتههاست دارم فکر میکنم کاش یه روز خونه باشم به کارای شخصیم برسم، بخوابم، رست کنم. حالا که خونه موندم امروز انگار دیوار اتاقا دارن به سمتم حمله میکنن و خفه میشم. انگار زندگیای که جریان داره ازم دور میشه. شاید هم خونهی خودت رو باید داشته باشی.
غلط املایی واقعاً کنسل میکنه. حس میکنم طرف حداقل هوش هم نداره دیگه.
حالا اینایی که مثلاً متخصص یه حوزهای باشن ولی نتونن درست بنویسن دیگه زیر سوالن کلاً برام.
شاید زندگی قبلیای وجود داشته و شاید من اونقدری بد بودم که باید الان تو سکوت زجر بکشم و حتی بروزی نداشته باشه توضیحی نداشته باشه و فقط دردش نفسمو تنگ کنه. حس کنم تنم داره ذره ذره میریزه.
وای دلم میخواست بیام توهین کنم به اینایی که مریض میشن و ماسک که نمیزنن هیچ، فاصله هم نمیگیرن، میان بهت دست هم میدن. محترمانه دست نمیدم واقعاً ناراحت هم شن مهم نیست.
حس میکنم بازی رسانهایه که مثلاً آره خودمون قویایم، موفقیم، خوشحالیم. وقتی محبت بین آدما باشه و کسایی همو دوست داشته باشن یه شیرینیهایی داره که شاید چیزی دیگه خیلی جاش نیاد. یعنی اوکیهها ولی جای خالی اینا سر جاش میمونه به هرحال.
یه وقتایی یه چیزایی واقعاً یه کم تو ذهن جا نمیگیره. یه حجم زیادی ثروت. ببین پولداری نه. ثروتمندی. و واقعاً یهو میبینی داری تاچ میکنی و نزدیکت ملموس میبینی ولی فقط همین. بعد اون فاز رویاییش به یه فاز واقعیت دورتری میرسه. نمیتونم بهتر توضیح بدم.