روز اولی که اسم سرطان روی داداشم گذاشتن، مادرم زجه میزد
چرا به پسرم میگن سرطان داره
چقدر واژه ترسناکیه
ولی من تا اخرین روز، تا اخرین نفس باور داشتم ما جز اونایی هستیم که شکستش میدیم
حتی خودش هم باورش شده بود
میگفت فقط ی مشت مونده تا ناک اوتش کنم
همه میگنراحت شد
اما نمیگن چرا به جایی رسید که بگیم راحت شد
چرا باید راحت میشد؟
آدم بدی بود؟ حق کسی رو خورده بود؟ ضرر داشت برای اطرافیانش؟ تاثیرگذار نبود؟؟
به خدا داداشم مهربون و بخشنده بود
هزارتا سوال تو ذهنمون مونده که جوابی براش نیست
چرا داداشم حق زندگی نداشت