@SinaSlmd چند سال پیش، مامانم هرچی به برادرم زنگ میزد جوابی دریافت نمیکرد خیلی نگران بود و گریه میکرد از شدت نگرانی، منم داشتم برای خودم غذا گرم میکردم، نگو بنده خبط کردم این قاشق بخت برگشته خورده کف قابلمه محبوب مادر، وسط همون گریه و نگرانی، یهو دادش درومد که عاااااای قاشق نخوره بهش🤣😑
دختردایی من اینطوری بود. زمانی که فیلم تایتانیک اومده بود، او دیده بود، من هنوز ندیده بودم. خیلی هم سر و صدا کرده بود و معروف شده بود. فیلم حدود سه ساعت بود. من یک روز کامل خونهشون بودم، این صبح شروع کرد به تعریف داستان فیلم، ناهار خوردیم، شام خوردیم، تازه به وسط فیلم رسیده بود.