بعدِ گذشت دو سال و دو ماه و شش روز از شروع کافه، مهمان های زیادی دفترچه های یادداشت وَش رو با نوشته ها، نقاشی ها و خاطرِهاشون زیبا کردن.
و امروز زمان این رسیده که بخشهایی از اون رو با شما به اشتراک بگزاریم.
امیدواریم از دنبال کردنش به همون اندازه که خودمون لذت بردیم، لذت ببرید.
بیا که در شهر خودم غریبم.
بیا با چشمانت، با آغوشت، با عشقت مستم کن.
بیا که در شهر خودم غریب نباشم، بیا که فقط تورا میشناسم در این سرزمین خالی و بی کسی...
بیا که در این کافه دلتنگ و پریشانم.
دل آرام.