توی اسنپ سرم رو بالا گرفتم و ابرها رو دیدم
توی دلم گفتم "کاشکی که بارون بزنه غمِ شهر رو بشوره ببره"
امروز انقدر سخت بود که نوشتنم نمیاد اما نهایتِ کاری بود که برای دوستم میتونستم بکنم که یه کم دلش باز شه
فرنوش رو با ویلچر بردم بیرون، یه دور زدیم و کافه رفتیم و ...
سر هر تقاطع که مسیر ویلچر بود، ماشین پارک بود و واقعا اذیت شدیم
به این فکر کردم که فرهنگ مردم توی امور مختلف (فقط این مورد نه) حالا حالاها کار داره
@mosafer717 فدات بشم عزیزم🫂
واقعا سخت بود من یه جاهایی مجبور بودم دوستم رو با ویلچر بلند کنم و خب چقد زور دارم مگه؟! همش هم تقصیر ماشینهای بد پارک شدا
یکی از حسهای جالبِ این روزا برام اینه که میتونم با موی خیس بیام بیرون و رهاشون کنم توی هوای خنک تا خشک بشن، از حالت طبیعی و یه کم وز دارش هم ناراحت نمیشم و به نظرم بامزهس
اینکه توی ۳۹ سالگی دارم تجربهش میکنم تقصیر آخوند پدسگه