می دونید چرا انقدر ناراحتم؟
چون من میتونستم خیلی آدم شادی باشم.
تواناییشو داشتم کون دنیا رو پاره کنم با خوشگذرونی.
نیاز به پول زیاد و شغل خفن و ماشین گرون نداشتم برای اینکه رُسِ این زندگی رو بکِشم.
با حداقلها کارم راه میافتاد.
ولی همونم آخوند ازم گرفت.
از این دلم میسوزه...
از سر کار برمیگشتم آروم گریه میکردم
رسیدم خونه کلی تلاش کردم تا خودمو جمع کردم
داداشم ویدیوکال کرد و شروع کرد بگه مامان کجاش درد میکنه و داره چقد ناتوان میشه تو این سن کم ولی هیچ گاری نمیکنه ورزش نمیره و و
و الان نشستم زار میزنم
خانواده ایرانی با تمام توانش هرجای دنیا لهت میکنه
از یه سنی به بعد، همینطور که دوستهات رو به بهانههای مختلف از دست میدی، پیدا کردن دوست جدید تقریباً محال میشه و این از غمانگیزترین داستانهای دنیاست.
بی دوستیِ بعد مهاجرت، الان داره آزارم میده
آدما از چشمم میفتن و حاضر نیستم استانداردهامو پایین بیارم برای تنها نبودن
و همه ی اینا داره میشه تنهایی بزرگی ک ب زودی منو میبلعه
شما فکر میکنی اگه من کسیو داشتم که در طول روز باهاش صحبت کنم اینجا فعالیت میکردم؟ توییتر برای من به مثابه چاه برای امام علیه. سرمو میکنم توش و با خودم حرف میزنم.