داداشم دو روز رفته بود کمپ و طبیعت
سگشو آورد گذاشت خونه ی ما
الان اومد بردش
وقتی بردش مثل ابر بهار گریه کردم
من دیگه آدم خونگی یدکیش نیستم، من رسما حیوونشم
به نظر من، در مسیر خودشناسی فرق بزرگی هست بین آگاهی و بیداری
با اینکه همه چیز از مسیر آگاهی میگذره
در آگاهی میدونی و باز هم الگوهای قبلی رو تکرار میکنی، چون حک شدن تو ناخودآگاهت و تغییر مسیرشون سخته
ولی در بیداری، کل وجودت الگو رو پس میزنه
انگار بیداری، ناخودآگاهتو هشیار میکنه.
دیشب بعد از اینکه غر زدم
رفتم تو نور مورد علاقه ی اتاقم
کتابی که همینجوری داشت بالای تختم خاک میخورد رو برداشتم و تق
داشت راجع به کرم چاله صحبت میکرد
حالا دوست دارم یکی رو پیدا کنم برم بهش بگم تو کرم چاله ی زندگی منی قربونت بشم
خب قسط های اول ماه دیجی پی و اسنپ پی رو هم برای خرید دو تا ضد آفتاب و دو تا مرطوب کننده و یک تشویقی سگ تسویه کردم
ایشالا تا چهار ماه دیگه که بخوام دو تا ضد آفتاب بخرم و دو تا مرطوب کننده و یک تشویقی، وضع همینه.
نوع زن بودن این روزهام رو اصلا دوست ندارم.
تمام انرژی و دغدغه هام فوکوس شده روی اینکه اینجای بدنمو دوست دارم، نسبت به اینجا اینسکیورم و چطور میتونم بدن و صورت بهتری داشته باشم.
من واقعا این زن بودن رو نمیخوام.
اتفاقا خوشم میاد وقتی آدمها کاری میکنن که بهم یادآوری میکنن مرزم رو باهاشون حفظ کنم.
خوشم میاد وقتی تو ذهنم میگم فلانی با این کارش نشون داد قابل اعتماد من نیست و ما فقط رابطمون در حد فلان بمونه.
گاهی اوقات حتی دردآوره ولی خب…
گاهی اوقات از خودم میپرسم پس کی قراره از خشم بعد هجدهم نوزدهم دی عبور کنم.
خشم جمعی، خشم شخصی، خشم از کسی که نمک روی زخم پاشید
نمیدونم واقعا
کاش خشم به کسی که در میدان جنگ آنقدر عجیب بی ملاحضه بود به اینها گره نمیخورد.
با اکانت قبلیم یک کانال داشتم به اسم mybestfriendconversation
هرچی که در روابط با دوستام احساساتمو قلقلک میداد تو این کانال میفرستادم
مثلا لحظه ی مهاجرتشون
یا یک جک بامزشون و …
امروز این پیام تبریک دوستم به من انقدر بهم چسبید که تصمیم گرفتم دوباره اون کانالو بزنم.