هربار که با این مرد سکس میکنم چند سال از عمرم کم میشه، انقباض شدید عضلات، احساس انزجار، بغض، نفرت، درد، لحظه شماری برا تمومشدنش و استیصال بعدش که گوه به این سکس. منتهی هیچ راهی ندارم برای فرار.
شوهر میگه تو همش خودتو درگیر کار کردی یکم به ما هم برس، ولی نمیپرسه چرا خودتو اینقدر درگیر کار میکنی
چون هیچوقت نمیفهمه
چون فقط کیرش براش مهمه
چون تنها راه فرار من از این زندگی سرد و بی احساس کار کردنه
«جان دگرم بخش که آن جان که تو دادی
چندان ز غمت خاک به سر ریخت که تن شد
پیراهنی از تار وفا دوخته بودم
چون تاب جفای تو نیاورد کفن شد»
اگر چند سال پیش این پیام رو میگرفتم عنان از کف داده و خودم رو به وصال عاشق میرسوندم اما امروز واکنشم: خب که چی…
چند روز پیش رفتم مشاوره ، با وجود اینکه وقت نشد همه چیزها رو بگم، پشماش ریخته بود من با چه مردی دارم زندگی میکنم.
واقعا خودمم پشمام ریخته که چطور اینهمه سال دووم آوردم
سختترین قسمتش اینه چطور باید ادامه بدم😭
به تکتک آدمهایی که تو زندگیشون یه نفر رو دارن که چند قدم باهاشون همراهه حسودیم میشه، شوهر من هیچوقت هیچ زمانی هیچ موقعیتی همراه و پایه من نبوده
حتی توی قدم زدن توی خیابون
توی گرفتن دست زنش
توی نوازش کلامی
زنِ درونِ من ساده ترین نیازها رو داره فریاد میزنه
تو دوراهی سختی گیر افتادم، از یه طرف دلم میخواد با یه چمدون از این زندگی مشترک که چیزی جز رنج و خستگی برام نداره بیام بیرون
از یه طرف میترسم
تمام زندگیم تنهایی جنگیدم
و دیگه توان جنگ جدید رو ندارم
من از تمام زنانگیم برای شوهرم یه بدن برای ارضای ��یازهای جنسیش هستم
یه زن برای پخت و پز
یه مادر برای بچش که کارای بچه شو مدیریت کنه
دیگه همین
حالم داره به هم میخوره
از خودم
از وسیله ای که هستم برا ارضای شهوت شوهرم
دلم میخواد همه چیز رو رها کنم و برم
شوهر سه روز پشت سر هم سکس داشته ، حالا دو روز که من بهش نه میگم الان بداخلاق شده میگه تو چرا اینجوری هستی؟
واقعا چجوریام اینکه نمیتونم هر روز هر روز به خواستش بله بگم
واقعا خسته شدم یا باید تن به سکس اجباری و زجر آور بدم یا بداخلاقیشو تحمل کنم
فقط اولین نفری که بهت میگه تو توی قلبمی فک میکنی دیگه دنیا برات بهشت شده، بعد از اون هر کس بهت این جمله رو بگه منتظری ببینی تا کی همین ��ظر رو داره و نقطه پایان دوست داشتنه
ولی با وجود همه اینا الان دیگه میتونم بگم:
من کنارت گذر یک شب معمولی را همه را دوست تر از هرچه که دارم دارم
با تو دویدن وسط میدان را لای موهای تو یک شاخه گل ریحان را پرترافیک ترین شب وسط ایران را همه را دوست تر از هرچه که دارم دارم
عشق اول بی قید و شرطه، یعنی تک تک سلولهای بدنشو با تمام وجود بدون حساب و کتاب میپرستی، وقتی هم جدا میشی همینقدر هم زجر میکشی، از اون به بعد یه لایه میکشی روی احساساتت و دیگه نمیتونی بی قید و شرط کسی رو بپرستی، با حساب و کتاب میری جلو وهمش حواست هست زخمی نشی
عشق اول بی قید و شرطه، یعنی تک تک سلولهای بدنشو با تمام وجود بدو�� حساب و کتاب میپرستی، وقتی هم جدا میشی همینقدر هم زجر میکشی، از اون به بعد یه لایه میکشی روی احساساتت و دیگه نمیتونی بی قید و شرط کسی رو بپرستی، با حساب و کتاب میری جلو وهمش حواست هست زخمی نشی