بابام رو بوسيدم، گفتم ببخشيد دير اومدم، گذاشتيمش تو دل زمين، رو تنش خاك ريختيم و برگشتيم خونه.
من اما با تنى كه حالا تا هميشه تيكه اى ازش تو خاك جامونده.
بابا تولدت مبارك.
شايد از نظر بقيه تو بهترين باباى دنيا نبودى اما واسه من هر چه قدر هم بزرگ بشم تو همون تكيه گاه هميشگى كه هوامو داشت.
همه ميگن من دختر مورد علاقه ات ام.
شايدم حق دارن چون من واقعا از همه لحاظ به تو رفتم.
از ديروز دارم به خودم ميگم يعنى اگه يه آلمانى هم بود جرات داشت باهاش اينجورى حرف بزنه؟ يا چون ديد من دارم فارسى حرف ميزنم فكر كرد كه متوجه نميشم.
اولش خيلى واسم سخت بود كه ذهنمو جمع كنم و جواب بدم، ولى همش به خودم نگفتم چرا اصلا بهش نگفتم به تو چه؟
ديروز تو مترو ايستاده بودم دوست پسرم هم روبروم واستاده بود داشتم تو گوشيم يه چيزيو چك ميكردم، ديدم يكى پشت سرم ايستاده داره يه چيزى ميگه برگشتم ديدم يه پيرمرد آلمانى داره غر ميزنه كه شما وقتى سوار مترو ميشيد بايد ميله وسط رو بگيريد نه گوشيتونو چك كنين.
با دست آزادم ميله رو گرفتم و چيزى نگفتم، باز ادامه داد نميدونم چرا آلمان اين جورى شده و همش گوشى دستشونه، گفتم مرسى واسه توصيه تون من ميتونم همزمان گوشيمو هم با يه دستم بگيرم.
دوباره گفت نه وقتى با دماغ خوردى زمين متوجه ميشى، گفتم تاحالا كه همچين اتفاقى نيفتاده و لبخند زدم.
مثل اين ميمونه كه با يه پسرى كه دوسم نداشته بهم زدم، ميدونم كار درستى كردم اما يه جايى تو سينه ام هربار از فكر كردن به اون چه كه بود، به خيابونا و دريا و آدما درد ميگيره.انگار يه قسمتى از وجودمو ازم كندن و جدا كردن و جاى خاليش ذق ذق ميكنه.
خودت مهاجرت رو انتخاب کردی، ولی این به این معنی نیست که حق نداری برای چیزهایی که بابت این انتخاب از دست دادی غصه بخوری. گاهی حتی آدم به خودش میگه «خب خودت خواستی بری، پس چرا ناراحتی؟» و همین باعث میشه بابت دلتنگی خودش هم احساس گناه کنه.
موضوع اين نيست كه نميخواستم مهاجرت كنم يا ازش ناراضيم، اتفاقا خيلى واسش تلاش كردم و به نظرم با توجه به امكاناتى كه داشتم وضعيتم خيلى هم بد نيست.
موضوع اينه كه چرا اصلا من بايد ميخواستم مهاجرت كنم؟ چرا نميشد اوضاع واسه منم مثل يه جوون نرمال تو بقيه جاهاى دنيا باشه؟