بگذار برایت چای بریزم
امروز به شکل غریبی خوبی
صدایت نقشی زیباست بر جامهای مغربی
بگذار برایت چای بیاورم،
راستی گفتم که دوستت دارم؟
گفتم که از آمدنت چقدر خوشحالم؟
حضورت شادیبخش است مثل حضور شعر
و حضور قایقها و خاطرات دور...
إنزعی الخنجرَ المدفونَ فی خاصرتی
و اترکینی أعیش..
إنزعی رائحتَک من مسامات جلدی
و اترکینی أعیش..
دشنه ات را از سینه ام بیرون بکش
بگذار زندگی کنم!
عطر تنت را از پوستم بگیر
بگذار زندگی کنم...
انقدر فشار رومه که شبا با جیغ وحشتناک بلند میشم. سرکار پیش مریضا یا همکارا و همینطور دوستا و اطرافیان، فقط و فقط انرژی و آرامش یا نهایتا سکوتمو ببینن ، ولی شب که میشه میریزه بیرون همه چی.
اینم نتیجهی "هیس! دخترها فریاد نمیزنند."
امشب از سر کار که برگشتم، چایی تازه گذاشتم دو لیوان خوردم، الانی دیدم نه باز دلم میخواد، دوباره چای تازه دم کردم. پلی لیست هایدم که آمادست. ایکاش تریاکم داشتم، بزمم کامل میشد.
ایکاش میشد این آدمایی که براشون بارها با آرامش توضیح میدی از فلان چیزها بدم میاد و ناراحتم میکنه این کارها، باز تکرارش میکنن و هیچ اهمیتی نمیدن رو کلا از کرهی زمین محو کنه یکی. من توانشو ندارم.