اونجا که با خودت به صلح میرسی، جهان درونت آروم میشه، ذهنت مثل دریایی بیتلاطم، انتخابهات شفافتر، قدمهات استوارتر و مسیر زندگی روشنتر از همیشه پیش روت ظاهر میشه.
خوندن کتاب کسی دیگه که توش خط کشیده خیلی جالبه.
انگار دو نفره دارین کتاب میخونین. بهت میگه کجای متن براش جذاب بوده. سعی میکنی از لای اون کلمات خاصی که خط کشیده فکرشو بخونی. بیشتر بشناسیش.
دوست داشتم.
از این موج که همه ADHD دارن خستهام. بابا بخدا بعضیاتون اضطراب دارید، بعضیاتون تمرکزتون رو با سوشال مدیا داغون کردید، بعضیاتون لیترالی کون گشادید، بعضیاتونم کسخلید. مشکل رو درست تشخیص بدید که بتونید حلش کنید و انقد اعصاب و روان ما رو رنده نکنید.
امروز داشتیم با همکارا در مورد طبقه اجتماعی صحبت میکردیم و فهمیدیم ما در طبقه ای به نام "متوسط کونده پررو" قرار میگیریم.
هنوز گاهی برا لوازم آرایش خرج میکنیم، تک و توک برند میپوشیم، رستوران و کافه میریم و شاید گاهی ��ه سفری هم بریم.
نمیخوایم سقوطمون به طبقه فقیر هم بپذیریم.
این که به خانم سابرینا میگید چرا برای همچین کسی گریه میکنی هم از اون حرفاست. آدم اینجور مواقع اتفاقا میفهمه طرفش چقدر بیارزش بوده. حرص میخوره از این که چرا به همچین آدم بیارزشی فرصت داده که اذیتش کنه.