اگر از نزدیکشدن به یک مار آسیب دیدهای، تمام تقصیر را نمیتوان به گردن مار انداخت؛ مار بر اساس طبیعت خودش رفتار میکند. این ما هستیم که باید سهم خودمان را در دیدن، نادیدهگرفتن یا نفهمیدن نشانهها بشناسیم.
این فقط دربارهی روابط شخصی نیست. آدمها، سازمانها، موقعیتها، ایدهها و حتی باورهایی که به آنها اعتماد میکنیم، پیش از آسیبزدن نشانههایی از ماهیت خود نشان میدهند. اگر نشانهها را دیدهایم و به امید تغییرشان ماندهایم، بخشی از مسئولیت با ماست؛ و اگر ندیدهایم، تجربه باید چیزی به قدرت تشخیص ما اضافه کند.
البته درس ماجرا دوری از هر چیزی که شبیه مار است نیست؛ چون هر مار ویژگیهای خودش را دارد و هر خطر هم با چهرهای آشنا ظاهر نمیشود. تجربه قرار نیست ما را از هر چیز مشابهی فراری دهد؛ فقط باید توان تشخیصمان را بیشتر کند. چون مارها شبیه هم نیستند و خطر هم همیشه با همان نشانههای قبلی بازنمیگردد. گاهی آنچه تکرار میشود خودِ مار نیست، بلکه شیوهی دیدن ماست.
So close, no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
And nothing else matters
جیمز هتفیلد گفته ایدهٔ اولیهٔ Nothing Else Matters زمانی شکل گرفت که در حال صحبت تلفنی با دوستدخترش بود و چون یک دستش درگیر تلفن بود، با دست دیگر چهار سیم آزاد گیتار، یعنی می، سُل، سی و می را نواخت؛ نتهایی که بعدها به مقدمهٔ معروف ترانه تبدیل شدند. او این قطعه را در دوران تور و تحتتأثیر دلتنگی و فاصله از دوستدخترش نوشت و ابتدا آنقدر شخصی میدانست که قصد انتشارش را نداشت، اما پس از شنیدن آن توسط لارس اولریک، وارد آلبوم شد.
Metallica 🎩🪄 Nothing Else Matters 🤘
Happy Birthday to James Hetfield, born August 3rd, 1963 🎂🎂🎂
One of rock and metal's greatest frontmen and songwriters, whose voice and riffs helped define a generation.
Crank this classic up loud! 🎸
#JamesHetfield
دیر متوجه میشوم که کسی با من بدرفتاری میکند؛ آنقدر از اینکه چنین اتفاقی برایم افتاده جا میخورم که گویی شر، بهنوعی، غیرواقعی است.
Je suis lent à comprendre que quelqu’un se comporte mal avec moi, tant je suis surpris que cela m’arrive : le mal est en quelque sorte irréel.
اتوپرتره (Autoportrait) نوشتهی ادوار لُوه (Édouard Levé)
به عقیده الکس کارپ، مدیرعامل شرکت پلانتییر، با سرعت گرفتن هوش مصنوعی و اتوماسیون، امنیت شغلی این دو تا گروه بیشتر از بقیهست:
۱-کارهای فنی و عملیاتی (مثل برقکارها، لولهکشها، مکانیکها): کار این افراد به حضور فیزیکی، تصمیمگیری توی شرایط خاص و پیچیدگیهای دنیای واقعی وصله؛ چیزایی که هوش مصنوعی هنوزم توشون لنگ میزنه.
۲-کسایی که تفکر غیرخطی دارن (افراد دارای ADHD، اوتیسم، یا خوانشپریشی): این آدما طبق فرمولها و دستورالعملهای معمولی پیش نمیرن. زاویه دیدشون به مسائل فرق داره، الگوها رو جور دیگهای میبینن و خارج از منطقِ پیشبینیپذیر فکر و عمل میکُنن.
به طور خلاصه با پیشرفت هوش مصنوعی توی کدنویسی، نویسندگی و تحلیل داده، ارزش کارهای ذهنیِ تکراری داره کم میشه و جا شو میده به کار عملی و فیزیکی و مدل فکرهای خاص و متفاوت.
بهنظرم سروش صحت با فیلم استخر نشون داد که در مسیری نزولی از نظر کیفیت قرار گرفته و به جای اینکه تجربهای تازه خلق بکنه، به تکرار خودش رسیده. فیلم نهتنها قابلپیشبینی بود، بلکه حضور بازیگران تکراری آثار قبلی و شخصیتپردازیهای خام، این حس تکرار را پررنگتر میکرد.
فارغ از خود موضوع، بهنظرم تعداد اتفاقها، شخصیتها و عواملی که قرار بود روی روند داستان اثر بذارن خیلی زیاد بود، اما در عین حال همهچیز بیش از حد خطی و ساده جلو میرفت. هر شخصیت یا اتفاقی فقط وارد میشد که یک نقش مشخص را بازی کنه و داستان را به نتیجهای از قبل معلوم برسونه، بدون اینکه واقعاً عمق یا پیچیدگی خاصی پیدا کنه.
برای همین روایت با وجود اینهمه اتفاق، در نهایت خیلی سطحی و قابلپیشبینی شده بود؛ کمی شبیه کلید اسرار که همهچیز مستقیم و مرحلهبهمرحله چیده میشود تا در پایان یک پیام مشخص تحویل مخاطب بده. نه روابط شخصیتها چندلایه بود، نه اتفاقها آنقدر طبیعی از دل داستان بیرون میآمدن که آدم حس کنه با یک موقعیت واقعی و پیچیده روبهروست.
در مجموع با تمام این تفاسیر ولی تونست چند ساعتی ذهن منو مشغول کنه.