زندگی تو این کشور خیلی خنده داره
درس میخونی وسطش یهو کتابو میبندی میذاری یه گوشه، تو راه باشگاه احساس میکنی بیهوده ترین موجود جهانی، بارون میاد خوشحال میشی یهو لبخندت رو صورتت خشک میشه و با خودت میگی من دلم به چیا خوشه؟
هنوزم شجاعت توی رگ هامون مثل چشمه های زاگرس میجوشه و قامت هامون مثل بلوط هاش استواره و غیرت بهجامونده از اجدادمون مثل برنویی کهنه اما آبدیده روی شونه هامون میدرخشه
امید الکی بدی
هرچی تلاش کردی خودتو قوی و محکم بگیری بازم یه آخر شبی تو تنهاییت یقتو گرفته داره به تموم وجودت و روحت ضربه میزنه
چرا تموم نمیشن این طوفان هایی یهویی…
و ببینی ،بدون هیچ کاری نه میتونی برگردی عقب و نه میتونی بری جلو
چون از جلو رفتنش ام میترسی ، میترسی نشه ،میترسی تهش غم باشه، همش خودتو قانع میکنی که نه خوب میشه نه درست میشه
ولی وقتی از گول زدن خودت دست میکشی میبینی هیچی درست نشده تو فقط خواستی چشمتو ببندی و نبینی خواستی به خودت