اینجا مینویسم. خودت که خیلی زود میخونی و منم یه روزی ریتوییت میکنمش. یه روزی که نزدیک هم هست خفن میشی تو اونکاری که میخوای و منم بهت لبخند میزنم که دیدی شد دیدی خواستی و شد
دوست داشتم الان زنگ میزدم به سارا میگفتم وی میبینمت بعد به شایان زنگ میزدیم میگفت نمیام خلاصه تهش راضیش میکردیم بعد میرفتیم کیانا اونجا بود فرزان اونجا بود مهدی بود علی بود مرسده بود بعد دوباره ازون عکسایی میگرفتیم که انقدر تعدادمون زیاد میشد اندازه نقطه میوفتادیم
وقتی داشتم مسیجی که برای بابام اومده بود رو میخوندم که نوشته بود «مهندسیم رو مدیون تدریس شما هستم » وسط اشک شوقی که از چشمام جاری بود ، دلم برای معلم بودن تنگ شد
داشتم یه ارائه میدادم درحالی که ذهنم داشت میگفت نکنه حال نکرده باشن و خسته شده باشن و … به تهش که رسیدم گفتن بازم انتظارات رو جا به جا کردی و حس میکردیم داریم پادکست گوش میدیم🥹
یه چیز جدید یادگرفتم بیاین به شما هم بگم
بعضی آدما مثل من تو اتفاقات اضطراب آور عمومی مثل جنگ،زلزله فلان آرومتر از همیشه ن،چرا؟
چون در پس زمینه زندگیشون همیشه یک اضطراب مداوم اما مبهم و بدون موضوعی هست و وقتی این اضطراب موضوع مشخصی میگیره و همگانیه احساس امنیت و کنترل بیشتری دارن
😅 انتظار نداشتم انقدر آدم به فکرمون باشن. از دیروز تقریبا هرکسی به اندازه خودش داره حالمون رو میپرسه میاد عیادت . یکی برامون پاچه میاره که شکستگی زودتر جوش بخوره. یکی میاد غذا میپزه . یکی کمک میکنه برم حموم. شرکت هم پک عیادت میفرسته 🥹 درسته استخون شکسته دارم اما قلبم جوش خورد