مامانم سال ۷۰ بعد از لیسانس و استخدام شدن، تو ۲۴ سالگی ( خیلی دیرتر از عرف) فقط چون فشار جامعه زیاد بود که باید ازدواج کنی، با اولین مردی که مذهبی نبود و فقط کمی روشنفکر بود ازدواج کرد. هر روز از اینکه زود ازدواج کرد و دنیا رو ندید و زود (۲۸ سالگی و کاملا دیرتر از عرف) بچه دار شد غصه خورد.
مامان بزرگم سال ۳۶ تو ۱۶ سالگی (دیرتر از عرف ) بدون اینکه بدونه شوهرش کیه، به صورت کاملا سنتی شوهر داده شد. بعد از ازدواج همیشه از اینکه شوهرش زشت بوده پیش خواهراش گریه میکرده، در حالیکه خواهرها هم همه سنتی ازدواج کرده بودن و اونا هم نمیدونستن چی در انتظارشونه. بزرگترین شانس زندگیشون این بود که هیچ وقت کتک نخوردن و پولدار بودن و این رو به عنوان استثنای دوران یاد میکنن.
مامانِ مامان بزرگم، تو ۹ سالگی با خان داهاتشون که ۲۰ سالی ازش بزرگتر بوده، ازدواج کرد، انقدر زایید که آخریاشو دیگه داد بقیه ی بچه هاش بزرگ کنن. شوهرش یک پاپاسی به دخترها ارث نداد و همه چیز رو به اسم پسرهاش کرد. حتی یه سری از بچه هاش از نوه هاش کوچیکتر بودن. مامانِ مامان بزرگم آخر عمری هیچی حتی آلونکی از خودش نداشت و آواره ی خونه ی بچه هاش بود.
قبل از اون؟ نمیدونیم، احتمالا زندگی حتی از اونم کثافت تر بوده.
جامعه ی سنتی ایران واقعا یه مجموعه ی نامتنهای از زن ستیزی و کثافت بوده و هست و اگر شما خشم زیادی ندارید ازش، احتمالا به اندازه ی کافی نخواستید که بدونین چه خبرا بوده.
اتفاق بدی که دارم تجربه میکنم اینه که دیگه هیچ جوره از کار هیچکس ناراحت نمیشم.
عه فحش دادی بهم؟ عیب نداره بخشیدمت
عه زجرم دادی؟ عیب نداره بخشیدمت
عه سرم کلاه گذاشتی؟ عیب نداره بخشیدمت
و کاملا هم دارم میبینم همه چه سواستفادهای از این احساسات میکنن
گل بگیرن در این قلب رو