@Aghayefilmbaz ببین مزخرف بود ولی من فکر میکنم اون تیکهی کیسه برای جنازه... واسه اون ساخته.در واقع حس میکنم ابتدا از دست دادن فرزند براش بولدتر از مسالهی زن و عشق بود و یک قصهی مزخرف حول محور اون فرزند سر هم کرد.
یه بار از پشتبوم خونهی روبرو یه مرد با خنده نگاهم میکرد( پردهی پنجره جمع بود) بعد نمیدونم چجوری تصویرش برام زوم شد.از اون موقع نمیتونم پرده رو جمع کنم.شعر فروغ که گفت: سهم من آسمانیست که آویختن پردهای آن را از من میگیرد...رو تکرار میکنم و غصه میخورم.
کاش به جای تجربهی همهی اینها مثل آن شب در دشت به تو نگاه میکردم که زیر صداها با ذوقی کودکانه دستهایت را تکان میدهی و چیزهای جالب را توضیح میدهی.
از صبح خیلی زود سرکار بود با لباس خاکی اومده مثلن من و ببینه با اصرار خودش نیم ساعت کافه کسشر گفت از عشق سابقش بعد میگه انرژیم افتاد.احمق من انرژیات و نگرفتم سرکار بودی بعدش هم دوباره رفتی سرکار.
از صبح خیلی زود سرکار بود با لباس خاکی اومده مثلن من و ببینه با اصرار خودش نیم ساعت کافه کسشر گفت از عشق سابقش بعد میگه انرژیم افتاد.احمق من انرژیات و نگرفتم سرکار بودی بعدش هم دوباره رفتی سرکار.
یه دورهای اعتقادات مذهبی داشتم.اون دوره هم از کانسپت دسته و جمع و اینا خوشم نمیومد و با یه شمع در سکوت و خواندن دعا کار و درمیاوردم.الان هم صدای زیاد بلندگوها و دستهها رو اخلاقی نمیدونم و چون بلدم انرژیخوانی کنم روح پاک در این جمعها ندیدم.