اون جهانی که توش این روزها و این ساعتها مردان آهنین نگاه میکردیم، مثل یک کودک معصوم مرده به نظرم میرسه. از جهانی که توش تعطیلات عید معنایی داشت و دید و بازدید جریانی داشت و جاده چالوس و ویژهنامهی مجلهها و سیزده به در جایی داشت، همین حالاش هزار سالی گذشته.
این جیکجیک اول صبح گنجشکها بینظیره. مچاله شدهای رو تختت و برای زندگی نکرده و دویدنهای بیهودهی خودت و خانوادهت اشک میریزی که یهو جیکجیک. «بر این پهنهی خاک چیزی هست که به رغم ما ادامه میدهد.»