@sakinsistani من خونه عمم مهمونی بودم و دوست عمو کوچیکم یهو زنگ زد به بابام گفت بیاید بیمارستان حال مادرتون بد شده،من تا به در اتاقی که داشتن احیاش میکردن رسیدم ساعت مرگ و اعلام کردن،تمام مدت تا بخوان ببرنش سردخونه بالاسرش بودم و با دستم دهنشو نگه داشته بودم تا باز نشه
زمان ابتداییم بدونه کیف داشم از اینا که پشتش عکس باربی داشت و برجسته بود،مدیرم با چوب زد پشت کیفم و همشو شکوند،با شکستن اون قلب منم شکست ،چقد گریه کردم
سال ۸۰ پیش دبستانی وابسته به دانشگاه کرمانشاه میرفتم (اون موقع مثلا جز بهترین ها بود)
هرروز صبح قبل شروع کلاس ها تو یه سالن جمع میشدیم همه بچه ها مراسم صبحگاهی داشتیم
یکی از دخترها یه دفتر نقاشی جدید باربی آورده بود
داشت با ذوق به همه نشون میداد
من تا دیروز میگفتم از سگ کمترم اگه باز برم سمت درس خوندن
هنوز هم از بدبختی قبلی کاملا نجات پیدا نکردم ولی الان داشتم فکر میکردم برای دکتری ثبت نام کنم یا بذارم سال دیگه:)))))))
@the_kiing_prawn نمیدونی چه استرسی کشیدم،من یه مسیری هم باید پیاده میرفتم تا برسم خونه و تمام مدت هی پشت سرمو میدیدم تا مطمئن بشم دنبالم نباشه یه وقت آدرس خونه رو یاد بگیره و بعد اذیتی چیزی کنه کلا ۱۵،۱۶سالم بود
وای اینجور آدما واقعا ترسناکن،من یه بار از مدرسه داشتم برمیگشتم و وایستاده بودم تاکسی بگیرم یکی هی میومد ردش میکردم هی دوربرگردون و دور میزد باز میومد،تا تاکسی گرفتم سوار شدم و دیدم پشت تاکسی داره میاد،حتی پمپ بزنین وایستادیم این وایستاد تا نصف مسیر اومد و من سکته کرده بودم:)
@zarawiwi2 یه بار دوشنبه صبح، یه یارویی از جلو در خونمون دنبال من راه افتاد با ماشین بعد تاکسی گرفتم، دنبال تاکسی اومد،رفتم تو کافه، اومد تو کافه نشست و تلاش میکرد که شمارمو بگیره و آخرش زنگ زدم بابام اومد، رفت بهش گفت مرد گنده روز دوشنبه وسط روز تو چرا بیکاری؟ بابام نگران شغل طرف بود:))