«همانند کسی که در آغاز، انگیزه نهچندان مهمی برای خشم داشته باشد و رفتهرفته بر اثر طنین صدای خودش از خود بیخود شود و خود را به دست طوفان خشمی رها کند که نه از ناخرسندی، بلکه حاصل خود خشم فزاینده اوست، من هم هرچه شتابانتر در سراشیب اندوه خودم بهسوی یأسی هرچه ژرفتر میغلتیدم.»
یه ماه قبل از دفاع�� گردندرد شروع شد و زمینگیرم کرد. الآن دو روز قبل از این ارائه کمرم گرفته و نمیتونم حتی درست بشینم چه برسه که وایسم و ارائه بدم. استرس برای من بهطور فیزیکی هم فلجکنندهست.
یه توییتی دربارهٔ اهدای عضو دیدم یاد این افتادم که ترم یک دانشگاه برگه اهدای عضو پر کردم و تو خونه که اعلام کردم مامانم باهام دعوا کرد که حق نداشتی بدون مشورت با ما این کارو کنی. مای بادی مای چویس رو به هیچ معنایی نگاییده بزرگوار.
من از وقتی فروشندگی رو تجربه کردم از فروشندههایی که وقتی وارد مغازه میشی بلند نمیشن، حوصله ندارن، تو رو به حال خودت میذارن، جواب سوالاتت رو کوتاه و مختصر میدن و لبخند زورکی ندارن بیشتر خوشم میاد. واقعین. دلم میخواد برم دستشون رو به گرمی بفشارم.
«دیگر هیچ نخواستن. انتظارکشیدن تا وقتی دیگر چیزی نماند برای انتظارکشیدن. پرسهزدن، خوابیدن. خود را به جمعیتها و خیابانها سپردن. [...] هدردادن وقت. خروج از هر برنامهای، از هر بیصبریای. بودنْ بیخواهش، بیدلخوری، بیعصیان.»
«حضورت مردان عامی را میترساند
که مبادا چیزی بگویند که نمیخواهی بشنوی
ولی میشنوم در کنجهای تاریک میگویند
که چگونه شهر در سوگ دختری نشسته
که ناعادلانهتر از هر زنی محکوم شد
[...]
این زمزمهٔ نهانی شهر است»