فرهنگ قربانی بودن میتونه عقل ما ایرانی ها رو زائل کنه و توی پترن های اشتباه گیرمون بندازه
دو روز پیش با استادم راجع به موضوعی حرف میزدیم، بهم پیشنهاد جالبی داد اما سریع گفتم بهش تو خیلی رها فکر میکنی من نمیتونم انجامش بدم بخاطر ملیتم.
یه جوری بهم جواب داد که هیچوقت به قضیه این مدلی نگاه نکرده بودم و همیشه حس بدبخت ها رو داشتم درحالیکه از بیرون این شکلی نبود و نیست.
بعد به این فکر کردم که خب چرا به عقل خودم نرسیده بود؟ یادم اومد اون حس بدبخت و ایرانی بودن ذهنمو قفل کرده بود و نذاشته بود ذهنم جلو تر فکر کنه:)
فرهنگ قربانی بودن میتونه عقل ما ایرانی ها رو زائل کنه و توی پترن های اشتباه گیرمون بندازه
دو روز پیش با استادم راجع به موضوعی حرف میزدیم، بهم پیشنهاد جالبی داد اما سریع گفتم بهش تو خیلی رها فکر میکنی من نمیتونم انجامش بدم بخاطر ملیتم.
با اینکه استادم گفته تابستون تعطیلات با حقوق ندارم و منم گفتم حقوق نده من تعطیلاتمو میرم
و الردی دو هفته میخوام کار نکنم و البته مهمون دارم و یه سفر هم در پیش دارم و هنوز قسط دارم میدم برا گرین و کوفت و زهرمار
اما برای خودم کفش سفارش دادم و یه “به درک”حواله ی زندگی کردم.
این داستان عادی سازی و جفنگ بازی رو نمیدونم کی سر زبونا انداخت
ما هممون علاوه به اون چیزی که از بیرون همه به اسم «جنگ» میشناسن، تو زندگی شخصیمون هم درگیر «جنگ»یم. کی میدونه هر کس چطوری و با چه نخی به زور خودشو به زندگی وصل نگه داشته؟ پس بهتره زبون به دهن بگیریم و خفه بشیم.
دیروز پاشدم ارایش کردم و زدم به طبیعت و پیاده روی
چهارتا استوری گذاشتم از خودم و طبیعت
طرف ریپلای کرده حالت خوبه با این جریانات؟
میخواستم براش بنویسم ببین جونم من تا چهار روز میشه داشتم به کشتن خودم فکر میکردم
بکش بیرون از من
بذار دلم الکی خوش باشه:)