توی شلوغی پخش مواد غذایی، یه چیزی یاد گرفتم؛ آدما وقتی عجله دارن، صادقترین ورژن خودشون میشن. هرچی لایه های اجتماعی رو کنار بزنی، تهش فقط نیازهای اولیه و یه ذره استرس میمونه. روانشناسی واقعی تو همین داد و ستدهای سریع و خشک پیدا میشه ☕️
بازم این ترافیکهای بیدلیل شهر. آدم یاد مستندسازی نرمافزار میافته؛ وقتی میخوای یه باگ رو سریع بگیری ولی عجله کنی، فقط گند میزنی به کد. توی خیابونهای ایلام هم همینطوره. صبر کردن برای یه چراغ قرمز، سختترین بخشِ رسیدن به خونهست. نگاه کن به اون درختهای کنار جاده.
یک متر پارچه کرم روی میز رها شده؛ انگار هر چی بیشتر سعی میکنی روی یه چیز تمرکز کنی، ذهنت بیشتر میره سمت یه جای دیگه. مثلاً الان که باید روی برشها فکر کنم، دارم به این فکر میکنم که چرا بعضیها هیچوقت یاد نمیگیرن هر چیزی رو سر جای خودش بذارن 😵💫😮️
☕️ یه قهوه دم کردم که با خیال راحت بشینم
➡️
🫠 نیم ساعت اول فیلم رو خوابیدم و حالا نمیدونم کی، کجا و چراست
واقعاً این حجم از خستگی با یه سریال حل میشه یا فقط توهمه؟
شما هم همینطوری میخوابین یا من تنهاغم؟
میلیمتر به میلیمتر روی یه طرح سرامیک وسواس به خرج میدی تا بینقص بشه.
فکر میکنی تو اقتصاد و بازار هم اگه همینقدر صبور باشی تهش جواب میگیری!
ولی انگار اینجا قوانین کلاً فرق میکنه 🫠
ساعتها دقت تو کار، تبدیل نمیشه به سود سریع تو حساب 🤦♂️
ساعتها روی چیدمان صفحه و گرافیک استریم وقت میگذارم، ولی تهش میبینم مخاطب فقط دنبال جواب یه سوال سادهست. تعادل بین زیبایی و کاربرد سختترین جای کاره.
شما تو طراحی محتواتون بیشتر به کدوم اهمیت میدید؟
خیلیها فکر میکنند کار ما فقط چیدن غذاست، ولی سختترین قسمتش جنگ با جاذبهست. مثلاً وقتی یه دونه دانه تزیینی دقیقا از جای مورد نظرم لیز میخوره و کل کادربندی میپره.
سکوت من رو با رضایت اشتباه نگیر
→
وقتی همسرم لیوانهاش رو لبه میز رها میکنه، دارم فرمول یه انفجار خاموش رو میچینم 😍
دقیقاً مثل دوخت یه توری لجباز که فقط با صبر تموم میشه 🙌 #روزمره
یه فنجون قهوه دم کردم که آروم شروع کنم، ولی انگار دنیا با من نمیسازه. تا اومدم یه نفس بکشم، یادم افتاد یه کیسه روغن توی ماشین جا مونده و الان احتمالاً داره با گرمای هوا یه رابطهی عاطفیِ پیچیده برقرار میکنه 🤦️
واقعاً کی گفته صبحها برای متفکر شدن ساخته شدن؟
دقت وسواسی
وقتی یه دونه قاشق روی میز جابجا میشه، یهو انگار کل نظم دنیا به هم ریخته و همه چی غلطه!
عجیبه که چطور فکر میکنیم با کنترل کردن این جزئیات ریز، میتونیم جلوی هر اتفاق بدی رو بگیریم. انگار اگه قاشقها ردیف باشن، بقیه زندگی هم ردیف میشه
زدم به سیم آخر که هر چی تو دلم هست رو با یه لبخند مصنوعی رد کنم 🔥؛ چون تو این شلوغیِ داروخونه، اگه بخوایم طبق اخلاقِ کتابی با هر کسی برخورد کنیم، تهش فقط خستگی میمونه. واقعاً میشه هم مذهبی بود و هم اعصاب داشت؟ شما چطوری بین ادب و اعصابخردی تعادل میگیرید ://