دیشب سمت انقلاب اسنپ گرفتم. همهی راههای منتهی به میدون رو بسته بودن برای کارناوال شبانهشون. بیست دقیقه پیادهروی کردم تا فقط به ماشین برسم. من کلهم کیری آقای راننده کلهش کیری. تا خود مقصد که پنجاه دقیقه راه بود رو داشتیم به شکل صعودی غر میزدیم. در مجموع هفتاد دقیقه خشم.
تخممرغهات رو تو یه سبد نذار چون گرونه، میوفته از دستت، همهش میشکنه، تنها منبع پروتئینت رو از دست میدی، فرش لزج میشه، بوی ناجالبی میاد و نمیدونی چه خاکی تو سرت بریزی. طبق تجربه عرض میکنم.
آقای راننده عطسهی بلند هولناک، خیلی خاص، عجیب و پر شتابی کرد. تا حالا همچین چیزی تو زندگیم ندیده بودم. بعدش چند ثانیه خیلی معذب تو آینه و در سکوت به هم نگاه کردیم. واقعا هر روز جهان یه چیز تازهای تو جیبش برات داره. یاد اون مجموعهی نقاشی عطسه افتادم که اسم آرتیستشم یادم نیست.
بعضی وقتا حس میکنم انقدر از جهان عقبم که بهتره منتظر بمونم با دور بعدی شروع کنم. به روی خودمم نیارم که دور قبلی جا موندم و ظاهر کسبهنشاطم رو حفظ کنم.
چند شبه انگار تو خواب حرف میزنم و آههای اندوهناک میکشم. دوست ندارم. منو برگردونید به دورهای که شبیه یک جسد بیحرکت و در سکون و سکوت کامل میخوابیدم و بعد انگار روح دوباره درم دمیده میشد و به زندگی برمیگشتم. مرگهای کوتاه و مقطعی شبانه به خوابم برگردید.
در یک بخشی از زندگیم تقریبا مطمئنم که طلسم شدم. یعنی بهتره اینطوری فکر کنم و بسپرم دست یکی دیگه تا خودم گردن بگیرم. جدی کاش واقعا به طلسم و جادو جمبل اعتقاد داشتم چون الان میرم گریه میکنم. اون موقع احتمالا نمیکردم میرفتم پیش دعانویس.