ناهار عمو مصطفی مهمونمون بود سر غذا ، عمو راجع به مسائل مختلف حرف زد
برادرزاده ی چهارسالم گفت
عمه تو همیشه میگی سر غذا حرف نزن
پس چرا عمو دهنشو نمیبنده :)))
ناهار عمو مصطفی مهمونمون بود سر غذا ، عمو راجع به مسائل مختلف حرف زد
برادرزاده ی چهارسالم گفت
عمه تو همیشه میگی سر غذا حرف نزن
پس چرا عمو دهنشو نمیبنده :)))
واحد روبرویی ما یه زنو شوهر بسیار محترم و معتقد و البته ثروتمند زندگی میکنند که دوتا دختر داشتند سه سال پیش دختر بزرگشون به خاطر سرطان فوت شدند
سال پیش دوماد کوچیکشون که آتش نشان بود و دختر پنج ساله هم داشت، در حین عملیات جونشو از دست داد
واما دیروز متوجه شدیم که ..
سه روز پیش توی خیابون اندرزگو یه صحنه ای رو دیدم که واقعا کافی بود تا روانمو برا چندروز حداقل بهم بریزه
یه آقای حدودا ۳۸ یا ۳۹ ساله یه بنرِ کارتنی دستش گرفته بود و روش نوشته بود
«فروشنده کلیه با گروه خونی +o»
هر پلکی ک میزدم یادِ
آموزش به زبان مادری؟
بس کن مرد!
چی از جون این مملکت میخواهی؟
میدونی چه تلاشی شد و چه بزرگانی پای کار اومدند برای این یکپارچگی؟
کاش این کابوس تموم بشه!