دوست دختر قشنگ و مهربون برادرم زنگ زد. گله کرد از این برادر و گفت داره کم میاره.
گفتم به عنوان یک زن فقط یک چیز بهت میگم.تا زمانی که حس میکنی کنار برادرم شادی و ارزش جنگیدن داره بمون.
دیدی اینا نیست ، برو.
گفت برم غصه میخوره.
گفتم غصه سزای شخصیه که به وقتش برات نجنگیده.
همین.
الان دو هفتس میخوام راجع به یه موضوعی گریه کنم
همش یا درگیر کار بودم یا خونه نبودم یا وقتی بودم مهمون داشتم یا مسافرت بودم
الانم که اومدم واسش گریه کنم یادم افتاد فردا ظهر دوباره مهمون دارم و زشته چشمام پف کنه
میترسم بعدا که وقتشو پیدا کنم دیگه گریه م نیاد واسش🤦♀️
یه همکار دارم به روش فرهنگی سعی میکرد منو برای رابطه جدی مجابم کنه به این صورت که منو تئاتر و کنسرت و سمینار دعوت میکرد وحداقل هفته ای یبار مناز طرف اینمرد یجایی دعوتمیشدماینهفته گفت بابتیه دادگاه تا تبریز همراهیشکنم فک کنم فرهنگی هنری جواب نداد برنامه سیاحتی زیارتی شد⚖️
من فک میکردم دعواهای خواهر برادریمون تو ۳۰ سالگی دیگه تموم میشن
و داداشم امروز با پرتاب شکلات بینی منو واسه بار سوم شکست تا ثابت کنه ما حالا حالاها قراره تو سر و کله هم بزنیم :)
مرد حالا من با دماغ قد سیب زمینی کجا میتونم برم🤦♀️