با وجود قلب شکسته و غمگینم هر روز تلاشمو میکنم تنهاییمو بپذیرم، وابستگیمو کمتر کنم و آدم بهتری باشم. ولی باز میدونم همهی اینا رو انجام میدم تا شاید بالاخره خودم رو لایق دوست داشته شدن ببینم.
وای. شما واردِ خونهٔ کسی میشی که تازگی مُرده. میبینی همه چیز سرِ جاشه. همه چیز جز خودش. دیوانهکننده نیست؟ به تمامِ مقدسات عالم دیوانهکنندهست و انسان بودن بلاست.
سرم بازارِ مسگرهاست
دلم در چنگِ بربرهاست
چنان با خود گلاویزم
درونم جنگ زرگرهاست
نه میلی به سخن دارم
نه مشتاقم به خاموشی
که روحِ جان پریشانم
بلاتکلیفِ باورهاست
تظاهر میکنم خوبم
ولی از روی ناچاری
که جانم تنگهای زخمی
به غمگینیِ بندرهاست
وقتی نتایج کنکورو میبینم عصبی میشم، انگار یه دکمه ای دارم روشن میشه
نه حسادت کسایی که قبول شدن رو میکنم
نه زانوی غم کسی که قبول نشده رو بغل میکنم
ولی من سال کنکورم شکستم
خیلی شکستم،به حدی آزارم داد که حتی نتایج بقیه رو میبینم یه حس نفرت درونم بروز میکنه
من حتی قبول هم نشدم
انقدر تو خیالاتت زندگی کردی که وقتی یکی تکونت میده میگه آقا! خانم! رسیدیم. نمیدونی الان کجایی؟ چند سالته؟ اصلا کی راه افتادی! برای چی اومدی؟ حالا پیاده میشی، اونی که صدات کرد میره، گم و گیجی. خیالم کو؟ پیش اونی که رفت! اونجاست که آوارهی کوچه پسکوچههای زندگی میشی. ایبابا…
اینکه نذاریم دیر شه خیلی مهمه! آدم وقتی چیزی رو دوست داره همون موقع باید بره سمتش. بعدا ممکنه همه چی تو بهترین حالت خودش باشه اما ذوقی برای تو نمونده باشه.
خاک بر سرم که نه علایقمو فهمیدم، نه اینکه استعدادی دارم یا نه، و نه اینکه میخوام با زندگیم چیکار کنم. الان میفهمم بچهتر که بودم، چرا میگفتن خوشبحال کسایی که میدونن با زندگیشون چیکار میخوان بکنن؛ انگار بزرگترین نعمت دنیا همین خودشناسیه.
من جایی هستم از لحاظ روانی که حتی آهنگ ابی رو گوش ندادم، مقالههای دیلیمیل و مستندی که در اومده رو نخوندم و ندیدم. خشمی که درونمه واقعا کشندهست و اگه به زودی نبینم که این جرثومهها تیکهتیکه میشن واقعا ممکنه فرو بپاشم. خیلی فکر کردم و فقط خشمه.