وسط خیابان، از خودم پرسیدم: این چه سرنوشت شومی بود؟
انگار برای لحظهای دست به دامنِ خودم شدم؛
باید کاری کرد برای این اندوه،
قبل از اینکه اندوه دست به کاری بزند.
باز میپرسم: این چه سرنوشت شومی بود؟
این سؤال، مثل انداختنِ تکهسنگی کوچک وسط اقیانوس میماند.