اگه هر بار بخوای تصمیم بگیری، هر بار هزینه فکری میدی. اما اگه از تصمیماتت یه سیستم بسازی، همون انرژی رو میتونی هرازگاهی، مفید و هدفمند و ماندگار، صرف بهبود و ارتقای سیستمت بکنی.
«اگه چیزی که هوشمصنوعی برات میاره رو بعدش قضاوت نمیکنی، تو بخشی از وظیفهت رو محول نکردهای؛ بلکه داری کلاً برونسپاری میکنی.»
https://t.co/V7Lw4Z2XTL
مدتیه اطرافیان سعی در راهنمایی کردن دارن
خب برخیا از محبتشونه برخیا از روی عقل کل بودنشون
فقط لبخند زدم در مقابلشون
هیچی دیگه بلاخره گفتم موضوع چیه و دچار چیم
چون توانی برام نمونده بود خودم با خودم درگیر این حرفا هم مزید علت
بماند که اگر بگم چمه دقیقا در و دیوارم گریه میافتن
«اخوان» گفت که «زمستان است»
من نگاهی به دوستان کردم
گفتم از عشق و قدرت انسان
- «مطمئنم بهار میآید!
بر سر هر درخت، گنجشکان
باز آواز شاد میخوانند»
از شبِ تلخِ سرزمین گفتم
از زمستانِ آخرین گفتم
- «ما قرار است غول را بکشیم...»
به رفیقان خود چنین گفتم
(و رفیقان که سستپیمانند!)
راه دشوار بود و طولانی
راه دشوار بود و ما با هم
و یقین داشتم که جز این راه
چیزی از زندگی نمیخواهم
(خاطرات خوشی که میسازیم
همگی میلههای زندانند!)
تا نفهمند در دلم غوغاست
خنده در اوجِ استرس کردم
دستشان را گرفتم از سرِ عشق
که نگفتند و باز حس کردم
همگی ظاهرا پشیمانند
خستهام از سکوت و ویرانی
پوچیِ صبرهای طولانی
آنچه میگویم و نمیگویم
آنچه میدانم و نمیدانی
دردهایی بدون درمانند
دوستان پای سفرهی غول و
دشنههای به پشت مشغول و ↓
هر کسی قیمت خودش را گفت
سکس و ویزای خارج و پول و...
دوستانم چقدر ارزانند!
ای شبِ بی«فروغِ» تنهایی
«شاید این ابتدای ویرانیست»
با چنین دوستان و یارانی
نه! نمیشد به جنگ دنیا رفت!
آه «سهراب»! کاش میشد که
تحتتأثیر الکلی شاید!
در جهانی تخیّلی شاید!
«قایقی ساخت» و از اینجا رفت
«جای آدم، درخت بنشانند»...
غول در حال خنده در قصرش
دوستانم کنار سفره هنوز
من به دنبال کشتن لحظات
کشتنِ روز در ادامهی روز
روزهایی که رو به پایانند!
«فصلِ سرد» است و گونهها نمناک
اشک «سهراب» بود یا که «فروغ»
«کفشهایم کجاست؟!» تا بروم
مردم شهر، جز دروغ و دروغ
چیزی از زندگی نمیدانند
«اخوان» آن «کتیبه» را چرخاند
هیچچیزی بهغیر هیچ نبود...
مهدی موسوی
من کمال گرا نیستم فقط از انجام کار به سبک هیئتی و حالا بریم جلو خدا بزرگه و بیمه حضرت عباسی خوشم نمیاد.
توی این مملکت برای دستشویی رفتن هم یه پلن ریزی باید داشته باشی که چیزی اون وسط قطع نشه.
اونی که امروز داره برای ترامپ دست میزنه دیگه شست و شوی مغزی نشده شست و شوی شرفی شده.
بعد اینو هم نمیفهمن که یک اتفاق تلخ مثل جنگ میتونه ۱۰ تا مقصر داشته باشه همزمان و فقط یک مقصر همیشه نداره.
اگه خودِ واقعیت رو (که ماسک نداره و مدام در بند زندانِ نقشها و انتظارات اطرافت ازت نیست) گهگاهی با آرامش و پذیرش زندگی نکنی، کمکم یا ماسکت بخشی از صورتت میشه و خودت رو یادت میره، یا در جستجوی پناه به هزاران در میزنی، یا یه روزی بالاخره یه طغیان بزرگی خواهی داشت.
این چرندی که مرد فنی نباشه کنسله و…دقیقن نمونه همون چرندی هست که آشپزی رو به زنها نسبت میده فقط و آشپزیرو وظیفه زن میدونه.
هر دو از یک تفکر و نگاه سرویس دهی طور میان.