دلم واسه دغدغههای قدیمم تنگ شده، واسه غمها و استرسهای قدیمم؛ واسه اون وقتایی که حتی نمیدونم از چی تو زندگیم اونقدر غمگین بودم! دلم واسه اون زندگی قدیم که دیگه هیچوقت بهش برنمیگردم تنگ شده. چهارماهه که یک بمب خورده وسط زندگیم، عزیزمو گرفته و من رو هم در حد مرگ زخمی کرده!
واقعیت ایران و مردماش رو از زندگی جاویدناما میتونی بفهمی سینا که برای گوشی وام میگیره، جواد کاظمی و ابولفضل وحیدی که با ۱۳ سال سن نانآور خونوادههاشون بودن و یه جفت کفش خارجی آرزوشون بوده، علی نوری که شمع تولدو
با آرزوی ۲۰۷ مشکی فوت میکنه
بین ما و شما یه دریای خون فاصله ست
این یکی از غمگینترین چیزاییه که این مدت خوندم 💔💔💔 شکل غمش فرق داره یعنی، نوع متفاوتی از غمه.. اصن هیچوقت به این قشر فکر نکرده بودم 🥺🥺😭
لعنت بهتون وصل کنین اون اینترنت لعنتی رو حرومزادههای روانپریش
«اسم پسر من رو اعلام نکردن، چرا اعلام نمیکنید؟»
لطفا اسم جاویدنام محمدرضا قاسمزاده، ۲۲ ساله از مهرشهر را صدا کنید، تا به گوش پدر عزیزش برسه.
#محمدرضا_قاسمزاده
با من خیال کن، که همه عاشقانِ شهر
دستی به جامِ باده و دستی به زلفِ یار
تا صبح سرخوش از آواز کولیان
با من خیال کن، که به کام است این دیار
با من خیال کن، که به اعجاز شاعران
شب ها به سر رسید، طوفان نشست و رفت
در کوچه های شهر، صدای نازی سر بهار
با من خیال کن، زمستان شکست و رفت
یه لحظهای هم هست که در سکوت و تنهایی به تاریکی اتاق خیره میشی و با خودت میگی بالاخره مرد، تموم شد و ناگهان به قلبت نگاه میکنی، میبینی هزاران حفرهی خالی توشه؛ جای خالی هزاران سرو خرامان و حوری و پری، که باید امروز میبودن که برقصن، اما نیستن.
زیباترینهای شهر، ما تا زندهایم نبودنتون رو فراموش نمیکنیم.